یادش بخیر... تقریبن یکی دو سال پیش بود. چه فکرایی می کردی اون موقع واسه خودت... البته باید گفت که چه خوب بود که فکر می کردی! ه
از صبح که بیدار می شدی تو فکر بودی... بلند می شدی صبونه میخوردی میرفتی می نشستی پیشش، یمکی کجش می کردی،جعبه روان نویس پارکر رو میذاشتی زیرش که مسلط باشی بهش. بعدش دستاتو ول می کردی روش، بدون هیچ فکر و دغدغه خاصی فقط به صداش گوش می دادی... معمولا بعد از یه ساعت صدای همه در میومد که بسه دیگه!!!!!!!!!!!! اما مهم این بود که خودت دوسش داشتی، صداش آرومت میکرد. میتونستی به همه اون چیزای خوبی که اون موقع دنبالش بودی یه جا فکر کنی! تا به خودت میومدی ظهر شده بود و مثه همیشه میرفتی نهار میخوردی. سر ظهر یکم مراعات می کردی و فقط به فکر کردن بسنده می کردی، گاهی یه هدفون تو گوشت بود وگاهی هم چشمات به آدما و تصویرای تو مونیتور. بقیه که بیدار میشدن، بعد از خوردن چای بعداز ظهر که گاهن چای نبات هم میشد، دوباره می رفتی پیشش و بازم جعبه روان نویس پارکر زیرش و دستات و گوش دادن به صداش تا وقتی که یکی از اون آدما میومد و ازش جدات می کرد. بالاخره شب می شد و قاعدتن موقع خواب بود اما تو که گوش نمی دادی که، تا به خودت میومدی میدیدی ساعت 11، 12 شده و چراغا خاموشن. خوب دست من که نبود که. صداشو دوست داشتم، فکراشو دوست داشتم... به قول یکی از دوستای خوبمون، از روزی که اومد پیشم، تا یه هفته کسی جز اون و آدمای دور و ورم و اون خونه منو ندید!! خوبیش اینه که الان پشیمون نیستم از اون روزمرگی ای که اون روزا داشتم... تمام اون تکرارها واسم جذابیت داشت و جدید بود و هنوزم شاید باشه.... شاید
یادش بخیر، خوب بود. شاید نه خیلی ولی بود! ه
الان هم از همه ی اون روزا، همه اون آدما، همه اون فکرا، و حتی همه اون صدا ها... فقط همون جعبه روان نویس پارکر موند... فقط
پ.ن: کشتمت اگه بغض کنی م.ق

1 comment:
رنگِ وبلاگت خیلی قشنگ تر از قبلی شده,خیـــــــلیا
بعدشم من بغض کردم چه برسه به م.ق
Post a Comment