July 19, 2009

دلم می خواد بنویسم... کاش خودکار و کاغذم اینجا بودن، حتی کیفم... که بعدش بذازمشون توش. ه

پیش خودت نشستی و هزارتا فکر کردی که چی بشه؟؟ اومدی و همه چیزتو گذاشتی و با صداقت همه چیزو گفتی که چی؟
که آخرش اینجوری پشیمونت کنه؟؟ پشیمونت کنه که چرا باهاش صادق بودی؟؟
که چرا همه چیزتو بهش گفتی؟؟ که چرا بهش وفادار بودی؟؟
که در جواب همه حرفات بهت بگه که من از اول همین بودم؟؟ که بگه برو با یکی دیگه؟

چقدر ضعیف شدی... چقدر احساس حقارت می کنی؟ واسه چی؟؟ واسه کی؟
اونقدر باورش کرده بودی و به بودن و نبودنش عادت کرده بودی که حتی خودتم یادت رفت! ه
اما چه فایده؟ به جای اینکه بشینه و دنبال راه حل مشکل پیش اومده بگرده، خیلی راحت و سرد بهت گفت: خوب اگه نمی خوای و اینجوری دوست نداری، برو... برو پیش کسی که واسه یه روز کنارت بودن، واسه یه روز مال همدیگه بودن بهت نگه حوصله ندارم... می خوام بخوابم... می خوام.... ه


پشیمونم.... از خودم
بخاطر اینکه فقط و فقط دلم گرفته بود، تنگ شده بود. تنگ یه روز باهات بودن، تنگ یه روز کنار هم بودن بدون اینکه فکر این باشیم که کی باید برگردیم، که ساعت چنده، که .... ه
کاش می تونستم وقتی دلم تنگ می شد، جلو خودمو می گرفتم که بعداً نخوام پشیمون بشم... کاش! ه

2 comments:

hidden said...

حالا بخشیدیش؟

محبوبه said...

من هنوز متعجب از حرفهای شما و همراهم هستم
!!!!
یعنی میشه دو ماجرا اینقدر مشابه؟