August 30, 2009

یه وقتایی یه کاری یا یه چیزی رو با تمام ذوق و احساست انجامش می دی و پیش خودتم کلی کیف میکنی واسه خودت. تازه، قیافه کسی که قراره کارت رو ببینه یا نشونش بدی رو هم تجسم میکنی و حرفایی که فکر میکنی ممکنه بهت بگه فرض می کنی و بیشتر کیف میکنی و هی خودشیفته بازی در میاری و به قول یکی از دوستان، دیدی این آدمایی رو که بی جنبن؟؟
اما وقتی یهو دیدی همه اون حرفا و حرکتایی رو که فکر کرده بودی پیش خودت فقط تصور خودت بوده و هیچ کدومش اتفاق نیفتاد، اونوقته که یهو احساس آدمی رو پیدا میکنی که وسط یه پل معلق چوبی قدیمی که از رو یه دره عمیق که تهش یه باریکه آب رد میشه داره راه میره و صدای پاره شدن طنابی که دیگه نمیتونه وزنشو تحمل کنه رو میشنوه و هیچ کاریم نمی تونه بکنه رو پیدا می کنی... ه




پ.ن: این مطلب هیچ منبع موثق و مخاطب خاصی هم اصلا نداره و هر گونه سوء برداشت مشکل خود خواننده است. ه

2 comments:

hidden said...

کی گفته به تو بری رو پلِ معلق چوبی؟ ها؟
بیا واسه خودم یه کاری انجام بده کلی هم ذوق دارم واسه ی تو و کارت :*

شاپور said...

حقته
از رو پل بیافتی که خیلی بیشتر حال می ده
خوب مگه مجبوری فکر کنی که طرف چی بهت می گه؟!
خیلی راحت و بیخیال کارت رو انجام بده و فکر نکن که کی چی می گه
اونایی که مثل تو فکر می کنن حقشونه ... می خواستن اینجوری فکر نکنن